خرید بک لینک

بلانسبت اگه بهتون بگن خر چیکار میکنید؟

عاغا من امروز خر شدم و سکوت کردم.

خر ساکت...

یه کراواتم پاپیون میزدم قشنگ جالب میشد!

دختره رفته به استاد گفته که چرا من اکثر نمره هام همیشه خوبه؟

خب بدبخت.کار هر خری نیس خرمن کوفتن!

برگشته میگه الان شما خری؟!

برچسب: نویسنده: سارا شریفی تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 9:51

بعضی وقتا کافیه به عقب نگاه کنی تا ناملموس ترین حالات ممکنت رو به رخت بکشه و تو رو به منزوی ترین فرد تبدیل کنه .الان از بس منزویم که هیچچچچ .هر از گاهی نیشخندیم میزنم .و میگم شیت!الان همه چی جوره.از هر انتظار و ارزویی ک بگیری.فقط تو نیستی!و این به منزله ی هیچه برا من.اگه تو این بازه ی زمانی که بگیریم 24ساعت برای با تو بودن توی یه روز بازم کمه لعنتی!چطور میتونی انقدر از زمان سبقت بگیری؟چطور میتونی منو تو دیروز رها کنی.و درحالی ک من دارم پیامای دیشبتو چک میکنم تو به خواب امشبم بخندی؟تو به کدوم علت و دلیل چشات منظومه شمسی شده برام؟بوی عطرت رو چی؟برام شده اکسیژن.یا هر بار ک پلک میزنی متولد میشم باز.چطور میتونه ادم هم نبض باشه ؟یا چطور میتونه یه فکر رو توی دوتا کله گسترش بده؟اقاقیای توی کوچه همش اسمتو به نسیم میگن.باد میشه اون نسیم...ملایم و اروم نیس.میکوبه خودشو به گلگونم.سرخ میشه.با شنیدن اسمم چرا گونه هات سرخه گفتی؟ جوابش اینه.اصلا میدونی صبح که میشه چشامو ک وا میکنم. فکرم پیش توعه.دوباره خون و رگ و تمام عضای بدنم با فکرت سر میکنن.خون پمپاژ میشه به قلبم میاد بیرون میره به اعضا کل روز میچرخه و میچرخه .حالا تو بهم بگو:تو که رفتی توی قلبم هیچوقت بیرون نمیای.تازه مثل خون پمپاژ میشی.به اعضامم نفوذ میکنی به رگام.به سلولای مغزم .همینطوری میچرخیو میچرخیو میچرخی.جالبش اینه سر جاتی هیچ وقت از قلبم بیرون نمیری.پرسیده بودی چرا قلبت تند میزنه:جوابش اینه .قلبم مملو از توعه.تو...

برچسب: نویسنده: سارا شریفی تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 9:51

سر زدن به وبلاگ بهتر کار بود اونم وقتی ک به کل فراموش میکنی یه الزایمر خفیف ...فراموش میکنی کی بودی .فراموش میشه ایندت .فراموش میکنی دندوناتو بشوری .میدونم تو این روزا یه سال و چند ماهه ک درگیر یه ویروس یا هر چی ک فک میکنید(ایندگان)یه چیز سمج چسبیده به زندگی هامون.تغییرات زیادی شده:مهم ترین برا من و خیلی ها کار بود.و یکیشم ارتباطات بود.من که همه فک میکردن تنهایی مو میپرستم از اخرین بهمن سال پیش دوستامو ندیدم .رفته رفته منزوی تر میشیم و حتی نا نداریم تلفن بزنیم از حال هم دیگ باخبر شیم.خیلی خبر فوت اشناهامون شنیدیم و به این نتیجه رسیدیم دنیا ارزش اینو نداره که هر سر چیزای بیخود حرص بخوریم!دنیا به هممون یه دو سه سالی بدهکاره!من این روزا رو از سنم کسر میکنم.

برچسب: نویسنده: سارا شریفی تاريخ: يکشنبه 26 تير 1401 ساعت: 9:51

صفحه بندی